حكيم ابوالقاسم فردوسى

608

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

را كه تهيدست بوده و با رنج ، چيزى بدست مىآورده ، توانگر مىكنيم . بزرگان گيتى نيز كه گنجى دارند ، هيچ رنجى نخواهند ديد . چون هنگام زاييدن هماى برسيد ، آن را از همهء شهر و سپاهيانش نهان داشت ، زيرا آرزوى شاهى و داشتن گيتى را در سر داشت . و بدين سان بود كه در نهان ، پسرى بزاد . ليك از آن كار با هيچكس سخن نگفت و او را به نيكويى نهان داشت . پس دايهء پاك و آزاده و با شرمى بيآورد و نهانى ، فرزند خود - آن چنان شاخ سبز و برومندى - را به دو داد . از آن پس به هر كسى كه از فرزندش بپرسيد ، گفت كه آن پاك زاده بمرد . هماى باز هم آن تاج شاهى را بر سر نهاد و با پيروزى و شادى بر تخت نشسته بود . پس هماى به هر سو كه شاه و بزرگى ، دشمن او بود ، سپاهى بفرستاد . هر كار نيك و بدى كه در گيتى رخ مىداد ، از وى نهان نمىمانْد . در گيتى هيچ بجز داد و نيكى نخواست . همهء گيتى از دادگرى او آرام گشت و همه‌جا در كشور تنها به ياد او بودند . بدين گونه هشت ماه بگذشت تا پسرش درست همچون پدر درگذشته‌اش گشت . پس هماى به درودگرى پاك انديش بفرمود تا تبنگويى نيك از چوب خشك بساخت و آن را با كرف و مشك بياندود . درونش را با ديباى روم نرم كرد و بيرونش را نيز با دبق « 1 » و موم بيآلود . و بدين سان درون آن را بستر خوابى بساخت و ميانش را پر از مرواريدهاى خوشاب و زر سرخ و عقيق و زبرجد بكرد . يك گوهر شاهوار نيز به بازوى آن كودك شيرخوار ببستند . آنگاه در هنگامى كه كودك ، از خواب مست شده بود ، آن دايهء زبردستش ، او را به نرمى در آن تبنگو بنهاد و او را با پرند چينى بپوشاند و گرم كرد . سپس سرِ تنگ آن گاسونه را با دبق و شاهبوى و موم و مشك ، خشك بكردند و نيمه‌شب بىآن كه سخنى گويند ، آن تبنگو را از پيش هماى ببردند و به آب فرات بيانداختند . آنگاه دو مرد از پسِ آن بشتافتند تا بينند كه آب ، آن

--> ( 1 ) - دبق به نوعى ماده چسبنده شبيه سريش گفته مىشود .